



پرواز شماره 1525 تهران ـ مشهد شرکت هواپیمایی آریاتور عصر امروز جمعه در فرودگاه شهید هاشمینژاد مشهد دچار سانحه شد و 15 تا 20 نفر را به کام مرگ فرستاد.




پرواز شماره 1525 تهران ـ مشهد شرکت هواپیمایی آریاتور عصر امروز جمعه در فرودگاه شهید هاشمینژاد مشهد دچار سانحه شد و 15 تا 20 نفر را به کام مرگ فرستاد.



خوبین؟
وای من چه قدر تنبل شدم تو نوشتن !
چند روزه می خوام بیام بنویسم ها ولی هر دفعه به یه بهونه ای نمیشه !
کلی هم حرف و ماجرا دارم واسه تعریف کردن که کلی شو یادم رفته !!!
الانم اومدم تا جایی که میشه بنویسم باز بقیه شو فردا ( ایشالا ) ادامه بدم
از امروز شروع کنم برم عقب !
یادتونه پارسال تقریبا همین حدودا عروسی دوست صمیمیم بود؟ سحر .... امروز بعد یک سال دقیقا ! قسمت شد ! و رفتم دیدمش.... از وقتی ازدواج کرده خیلی درگیر شده ... شوهرش امریکاس ( مارپل جونم سیاتل زندگی می کنه :)) ) ۴ ماه اول ازدواج که ایران بود اصلا نشد ببینمش ... بعدشم هی می رفتن ترکیه و دوبی و همدیگه رو می دیدین نمیشد باهاش قرار گذاشت .... پدر شوهرش ایرانه و مریض بود خونه اونا بود و از اون مراقبت می کرد خونه خودشون نبود ... چند بار قرار گذتشتیم با هم که هی کنسل شد و نشد ببینمش.... امشب خیلی غیر منتظره زنگ زد و گفت دیگه خیلی دلم تنگ شده برات و بیا ببینمت ... منم رفتم خونشون و فیلم و عکسای عروسیشو دیدم ... قربونش برم :* واسم یکی از عکساشونو گذاشته بودکنار بهم داد .... حرف زدیم و یه عالمه عکس دیدیم ... عروسی عقد ماه عسل .... خوشبخت بشن :X هنوز کارش درست نشده که بره پیش شوهرش .... با کلاس زبان و نقاشی سر خودشو گرم کرده ....
هفته پیش رئیس جان رفتن مسافرت و اون یه هفته آزادی بود ! البته دوربین ها و میکروفون ها به شدت ما رو زیر نظر داشتن و شدید کنترل می شدیم ! ولی باز هم وقتی کسی بالا سرت نباشهیه چیز دیگس ! روز اول که تا ۱ بیشتر وانستادم و با حامد رفتیم بیرون ! و عین خلا سر ظهر رفتیم کافی شاپ چیز کیک و میلک شیک و پاستا خوردیم =)) روز دومو رفتم سرکار عین آدم فرداش کلا نرفتم !:-" پس فرداش رفتم باز فرداش نرفتم ! انقد حال داد !!! حامدم ۵ شنبه رفت و من شب قبلش دیدمش .... فعلا رفته شمال صفا سیتی بعدشم میره شهر خودشون !!! شاید باز بیاد اینجا دوباره ببینمش ....
خب فعلا بسه ... بقیه شو فردا می نویسم احتمالا ... خیلی هاشو یادم رفته ولی هر چی یادم بیاد رو می نویسم .... روزای جالبی بودن که حیف شد ننوشتم ....
بخواب اي خواهر نازم ندايم-- كه روح پاك تو گردد صدايم---- ندا دادي تو ما را با صداقت-- قسم بر آن نگاه بي گناهت ---- كه رايت را بگيريم از سياهي-- كه همره ما نگرديم با تباهي---- كه همواره به ظالم ما بتازيم-- كه دائم جاودان راهت بسازيم---- بخواب اي خواهرم آرام آرام-- بخواب اي نو شكفته اي دلارام---- شهيد راه پاكي ها تو بودي -- مبارز با تباهي ها تو بودي---- تو كه هرگز نبودي خاك و خاشاك-- چرا افتاده اي اينگونه در خاك؟---- ندايم اي نداي سرزمينم-- صداي جاودان اين زمينم ---- صداي تو شود داد دليران-- نداي تو شود فرياد ايران
انقدر گریه کردم که چشام دیگه نمی بینه .... انقدر حالم بده که نم یتونم توصیفش کنم .... فکر نکنم کسی باشه که اون فیلم شهید شدن دختر جوون رو ندیده باشه .... فکر نکنم آدمی وجود داشته باشه تو دنیا که اون فیلم رو دیده باشه و از ته دل گریه نکرده باشه .... خدایا چی داره به سر ما میاد ؟.... خدایا این خونایی که ریخته میشه رو کی می خواد جوابگوش باشه؟....
هر کاری کردم با پسر عمم تماس بگیرم نشد همه موبایا قطع بود .... فقط ۵ دقیقه تونست آن شه و تند تند خبرارو بده ... امروز هم مثه هر روز تو خیابون بوده ..... امروز هم مثل هر روز از این حروم زاده ها کتک خورده و به قول خودش دیگه شناخته نمیشه چون فرم صورتش به هم ریخته و بنفش شده !!! امروز هم از کشته شدن آدمایی می گفت که برای آزادی به خیابون اومده بودن ..... امروز هم از وحشی هایی گفت که لرزه به تمام وجودت می انداخت .... من نمی تونم تصورم کنم وضع اونجارو ... تا نبینی نمی تونی بفهمی ... حتی با دیدن فیلم .... تا با چشم خودت نبینی دارن چه وحشیانه میزنن و می کشن هیچی نمی فهمی .... اوضاع بحرانیه .... معلوم نیست آخرش چی می خواد بشه ... چند تا کشته قراره بدیم و ..... کاش من تهران بودم .... از اینکه تو شهر ما خیلی خبری نیست احساس خیلی بدی دارم ....
اس ام اس ها چند ساعتی وصل شد و دوباره .....!!! اوضاع از اونی که فکرشو می کردم داره بدتر میشه .... موسوی غسل شهادت کرده .... و این یعنی ممکنه هر اتفاقی بیفته .... ترس من فقط از اینه که این همه خون بی گناهی که داره ریخته میشه به نتیجه نرسه و الکی کشته بدیم ... خدا به همه رحم کنه .... روزای خیلی خیلی بدی دارن تکرار میشن ... روزایی که تو کتابای تاریخ هم کم نخوندیم ازشون ....
ساعت ۳ .... باید خواب باشم ... ولی یه لحظه هم از جلو چشمم نمیره کنار لحظه پرپر شدن اون دختر .... و فریادهایی که می زدن .... روحش قرین رحمت
سلاااام
اول از همه قبل از هر چیزی باید بگم روزی که وبلاگو دیدم از خوشحالی گریه ام گرفت .... فکرشم نمی کردم .... دختر شیطون و مهربون من این قدر محبت داره .... به خودشم گفتم بعد این همه اتفاقای بدی که دارن پشت سر هم می افتن این یکی از چیزایی که واقعا خوشحالم کرد .... مرسی مارپل گلم .... مرسی دوست خوبم :* ... و مرسی از سونیای مهربونم که خیلی خیلی بهم لطف داره و منو شرمنده کرده ... مرسی از خانوم بستنی عزیزم مرسی از مونس و مرسی از همه کسایی که تبریک گفتین بهم ... یه دنیا انرژی گرفتم با خوندن کامنتاتون .... مرسی از همگی :*
بعد از انتخابات و اعلام نتایجی که شد اونقدر شکه بودم اونقدر عصبی بودم که ترجیح دادم هیچی ننویسم .... به قدر کافی مطلب در این رابطه تو همه وبلاگا هست من دیگه نمی خوام اونارو تکرار کنم .... فقط همینو دارم بگم که دیگه محاله من تو هیچ انتخاباتی شرکت کنم .... دیگه محاااااله ....
اصلا روزای خوبی رو نگذروندم .... هر روز عصبی بودم .... رگ دستم چند روز بود گرفته بود .... اتفاقای بدی دارن بغل گوشمون می افتن .... و از همه بیشتر این منو عصبی می کنه که بعضی ها با خونسردی و بی تفاوتی میگن همش دروغه و ساختگیه ! اینا خس و خاشاکن !!! و حرفای یه بی شعور دیگه رو تکرار می کنن ! .... اما وقتی می شنوی برادر دوست دختر عموت رو تو همین جریانات کشتن دیگه نمی تونی بگی شاید حق با تو باشه .... وقتی پسر عمه زنگ می زنه و میگه امروز جلو خودم 3 نفر تیر خوردن و خودمم همه بدنم کبوده بس که کتک خوردم اونجاست که دیگه نم یتونی جلو اشکاتو بگیری .... من نمیتونم بی تفاوت باشم نمی تونم گوسفند باشم و بگم به من چه چه فرقی می کنه می خواستن نرن تا بلایی سرشون نیاد و ..... نه من اونقدرام نمی تونم بی تفاوت باشم .... اگر اجازه این کارو ندارم که برم بین مردم و باهاشون یه صدا باشم اما با هر کتکی که میخورن اشک منم در میاد ! ..... بگذریم ..... امیدورام روزی شاهد جمهوری واقعی تو کشورمون باشیم و از دست دی کتا تور ها یی مثل ..... خلاص شیم ....
چهارشنبه دختر خاله و دختر عموهام اومدن خونمون تولد .... اما واقعا هیچ کدوممون دل و دماغی نداشتیم .... مثل هر شب ساعت 10 رفتیم پشت بوم و الله اکبر گفتیم و شعار دادیم ! تنها کاری که اجازشو داریم !! بعدشم که حرف و اظهارنظر ... مثل همیشه .... دیشب خیلی تو خودم بودم و حالم بد بود .... با دختر عمو کوچیکه و حامد رفتیم بیرون .... اونقدر قلیون کشیدم و فرستادم تو ریه هام تا یه کم اعصابم راحت شد .... ولی بعدشم اونقدر حالم بد شد که یه حالت تهوع بدی داشتم .... دود خونم خیلی اومده بود پایین واقعا چسبید بهم !
امروز سالگرد بابا بود .... واقعا روزا خیلی زود می گذرن ! 4 سال گذشت .... دلم براش تنگ شده و مثه هر سال این موقع ها یه غم خیلی خیلی بدی تو دلمه که با هیچ اشکی از بین نمیره ! هیچ حرفی تسلی ام نمیده و هیچ کاری خوشحالم نمی کنه ! .... فقط دلم بغلشو می خواد و دستای گرم و مهربونشو .... دلم بغلشو می خواد .... دلم لک زده واسه دخترم گفتناش .... دلم گرفته .... بابای من .....