تبليغاتX
من و خودم!
باز هم مرگ...

پرواز شماره 1525 تهران ـ مشهد شرکت هواپیمایی آریاتور عصر امروز جمعه در فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد مشهد دچار سانحه شد و 15 تا 20 نفر را به کام مرگ فرستاد.

 

دو
دوباره سلام


خیلی سعی کردم جلوی تنبلیمو بگیرمو دوباره بیام و ادامشو بنویسم ... چه قدر هم سخت بود ... آدم وقتی یه مدت ننویسه کلا همه چی یادش میره ! ...


2 تا اتفاق مهم این مدت افتاد که حیفه ننویسمش .... تاریخای دقیقشون یادم نیست حدودی می گم....

حدود سه هفته پیش قرار گذاشتیم یه روز جمعه با بچه ها بریم بیرون .... منا قرار بود هماهنگ کنه که ساعت 11:15 شب زنگ زد و گفت فردا بریم بیرونشهر ... قرار شد منا , داداشش معین , مینا خواهرش , بهی دوست معین بیان ... اون شب دختر خالم خونه ما بود منم از باباش اجازشو گرفتم که فردا با ما بیاد .... حامدم که پایه بیرون رفتن !! ( از اینکه تا حالا شخصی به اسم حامدو معرفی نکردم که کیه معذرت می خوام اما به دلایلی که خیلی هاتونم می دونید !!! نمی تونم دقیقا بگم کیه ولی فقط همینقدر بگم که نهههه خبرایی نیست و اینا !!! ) دیگه تا آماده شدیم و وسایلمونو جمع کردیم شد ساعت 1 ... خوابیدیم و می خواستیم 6 هم پاشیم .... سر ساعت از خواب بیدار شدم !!! و اول حامدو بیدار کردم بعدم زی زی رو .... تند تند حاضر شدیم و رفتیم سر قرار .... می خواستیم با اتوبوس بریم جاغرق ( یه منطقه ییلاقیه خارج شهر ) تو اتوبوس هم کلی مسخره بازی در اوردیم که همه چپ چپ نگامون می کردن تیپ و قیافه هامونم خیلی با آدمای تو اتوبوس فرق می کرد به چشم بد نگامون می کردن !!! بالاخره رسیدیم و باید کلی پیاده روی می کردیم تو آب و رودخونه تا برسیم یه جایی و بشینیم .... خیلی باحال بود راه رفتن تو آب .... من کفشای خوبمو پوشیده بودم و اولش کلی غر زدم و حواسم بود خیس نشم ولی بی فایده بود باید خیس می شدیم ! .... یه ساعتی راه رفتیم و تو راه هی خندیدیم و عکس گرفتیمو مسخره بازی در اوردیم و حرف زدیم تا نشستیم صبحانه بخوریم .... از اول مسیر نون خریدیم و پنیر .... آتش روشن کردیم و چایی رو آتیشم درست کردیم و حامدم که بچه سوسولمون بود :* کلی شکلات و خوراکیای خارجی اورده بود ! الهی قربونش برم بچمو ! انقدر غر غر کردم که کفش و جوراب و شلوارم خیس بود که واسم جورابا و کفشامو شست گذاشت خشک شه    ( به قول خودش تو عمرش جوراب کسی مخصوصا یه دخترو نشسته بود !!! ) ولی چه فایده ! بعد صبحانه باز راه افتادیم و رفتیم تو آب تا ظهر که باز نشستیم و اتراق کردیم واسه نهار .... دوباره آتیش روشن کردیم و بچه ها جگر اورده بودن سرخ کردن حامدم کالباس اورده بود ... تا نهار حاضر شه کلی خندیدیم و خوردیم ! ... با منا بودن کلا یعنی خنده ! ترک دیوار رو هم جوری برات تعریف می کنه که غش می کنی از خنده !!! تازه اون روزا خیلی ذهنش درگیر بود و تو خودش بود ! .... نهارو که خوردیم معین و بهی بساط قلیونو راه انداختن و به به !!!! تعداد زیاد بود قلیونم کوچیک بود زود تموم میشد نفری چند پک بیشتر نمی رسید ! ولی خیلی چسبید  .... تا ساعت 4:30 نشستیم و چون مسیر برگشت خیلی طولانی بود و 2 ساعت پیاده روی تو آب بود جمع کردیم بساطمونو و برگشتیم .... اونجا اونقدر از ته دل خندیدیم که من همون جا به بچه ها گفتم بچه ها یه جوری از تو دماغمون در میاد این خوشحالیامون !!! همه گفتن نه بابا خدا نکنه .... ولی ...!!! همین طور شد که من گفتم ! .... شنبه که رفتم سر کار زن فضول رئیس طرفای ظهر با بچه اش اومد ... اینجا به زن رئیس می گم زورو و به دختر کوچیک 4 سالش میگم شیلا ( پرنده خبرکش سندباد! ) .... همین جوری تو شرکت صداشون می کنیم رمزی چون صدا و تصویرمون ضبط میشه !!! ... ظهر که اومدن شیلا دوید اومد طرف منا و بلند گفت من ازت بدم میاد ! چرا سارا و زی زی رو به زور بردی بیرون اونم تازه با پسرا !!!!!!!!!!!!! چشامون داشت از حدقه در میومد !!!! که یعنی اینا از کجا فهمیدن !!! بچه خیلی آنتنه ! هم اینوری خبر میده هم اونوری خبر میاره ! منا هم هی خواست از زیر زبونش حرف بکشه که مامانش زود اومد و بردش مثلا براش آبمیوه بخره ! ولی 15 دقیقه بعد با گریه شیلا اومدن تو و معلوم شد داشته دعواش می کرده !!! بعد این زورو اومد نشست پیش منا و بازجوییش کرد که جمعه کجا بوده با کی بوده چرا من بودم چرا دختر خالم بوده ! چرا پسر بوده و و و و و و ....!!!! بعد از منا هم نوبت من شد و بردم اتاق کنفرانسو بازجوییم کرد !!! منم که اشکم دم مشکمه زرتی زدم زیر گریه !!! حالا دهنم قفل شده بود بگم تو رو سننه زنیکه آخه !!! بهم می گفت تو چرا با پسرا رفتی بیرون ! من می تونم اخراجت کنم ! اصلا دوست ندارم با بچه های شرکت برنامه بریزین و ....!!! خلاااااااااااااصه بعد کلی ماجراجویی و کارگاه بازی فهمیدیم که کسی ( یکی از جاسوسای شرکت !) که الحمدالله همیشه همه جای شهر و بیرون شهر و خارج کشور !!!! وجود دارن اومدن راپورت دادن !!! آی ما سوختیم !!! ... واین بازجویی ها و بازخواست ها و تهدید به اخراج شدن ها دقیقا تا 9 روز بعد از اون جمعه ادامه داشت !!!! و ما تعهد دادیم که دیگه برنامه نذاریم !!! اعصاب هممون اون روزا به شدت ... بود !!! هم من و منا که متهم بودیم هم همه بچه ها که می گفتن مسائل بیرون شرکت به کسی ربطی نداره ! اما .... رئیس از جریان خبر نداشت ! یعنی اونقدر زورو آدم کثافتیه که نمی ذاره به گوش اون برسه و همه اون تهدیدا از طرف خودش بود ! اینم چند روز پیش کشف کردیم که رئیس اصلا روحشم خبر نداشته !!! خلاصه که از دماغمون در اومد که چه در اومدنی !!!! چند روز فقط کارمون گریه و حرص خوردن بود !  .... به ما که خوش گذشت اون روز جمعه ای که معروف شده به جمعه دردسر ساز !!! بقیه اش هم گذشت و رفت و یه کینه و نفرت عمیق بین ما و زورو به وجود اورد !


خیلی دوست دارم یه عکس از اونجا بذارم ... تنها عکسی که صورت کسی توش معلوم نیست همین بود ! این آبی که می بینین داره میره مسیر پیاده رویمون بود که 2 ساعت تو اون گرما تو آب یخش راه رفتیم و حالشو بردیم  .... (
+ )

-----------------------------------------

حجم مطالبی که میخوام تعریف کنم زیاده واسه همین تو چند بخش تعریف می کنم ....

این مدت که حامد اینجا بود و بعدش رفت و دوباره برگشت و دوباره رفت ما خیلی با هم بیرون رفتیم .... واسم چند تا یادگاری گرفت که عکساشونو می ذارم .... جریان هر کدومم تعریف می کنم .... بقیه حرفام تو پست شماره سه ....

اولین هدیه ای که ازش گرفتم روزی بود که با دختر عمو کوچیکم با حامد رفتیم طرقبه ... عصر رفتیم تا شب ... اول رفتیم قلیون و چای و بعدشم شام .... اون جایی که رفتیم واسه قلیون چایی یه پسری بود که یه کارتی رو نشون داد که کر و لاله ... اول فکر کردیم پول می خواد ولی وقتی حامد بهش پول داد قبول نکرد و اشاره کرد به ساکش و گفت ازم خرید کن ... تو ساکش پر عروسک بود .... تو اون همه عروسک من عااااشق این بچه هام ! شدم و جفتشونو حامد واسم خرید .... کوچیکه که اسمشم نیناست !! جاسویچیه و بزرگه که خواهرشه اسمشم ناناست !!! عروسکه ... اسمارو هم باباشون انتخاب کرده !!! اینقدر این دم درازشونو من دوست دارممممممم .... nina & nana


دومین هدیه رو روزی گرفتم که حامد داشت بر می گشت شهرشون و صبح منو رسوند شرکت و خودش رفت یه کم خرید کنه و بره فرودگاه ... ساعت 2 پروازش بود ... ساعت 1 زنگ زد بهم که بپر یه دقیقه بیا دم در یه کار مهم دارم باهات ... منم سریع پریدم پایین و با یه کم تاخیر رسید و یه جعبه کوچولو رو بهم داد و زود خداحافظی کرد و رفت .... منم زود برگشتم بالا کسی شک نکنه ! .... بازش که کردم دیدم توش یه انگشتر بود که تقریبا بزرگ بود و نگینای رنگی داشت .... دستم که کردم واسه تمام انگشتام بزرگ بود .... که حامد فهمید ناراحت شد و گفت بذار برگشتم میریم عوضش می کنیم .... روزی که دوباره برگشت اینجا یه روز بعد شرکت اومد دنبالم و رفتیم اونجایی که خریده بود ( هم واسه من هم خواهرش ) و من اون انگشترو با دو تا دیگه عوض کردم که این دو تا رو خیلی بیشتر دوست دارم اون قبلی خیلی بزرگ بود این مدلی بیشتر می پسندم ....  angoshtar


و سومین هدیه اش هم روزی بهم داد که داشت می رفت دوباره .... سه تا مجسمه است که شبی که رفته بودن بیرون واسم خریده بود و فرداش که بعد شرکت اومد دنبالم بهم داد .... اینقدر این موهای ژولیده پولیدشونو دوست دارم من !!! اینا هنوز اسم ندارن ولی جزو بچه هام حساب میشن !!!! فعلا 5 تا دارم !!! تا خدا چی بخواد !!! اینم سه تا پسرام 3 boy

یک
سلااااااااااااااااااام

خوبین؟

وای من چه قدر تنبل شدم تو نوشتن !

چند روزه می خوام بیام بنویسم ها ولی هر دفعه به یه بهونه ای نمیشه !

کلی هم حرف و ماجرا دارم واسه تعریف کردن که کلی شو یادم رفته !!!

الانم اومدم تا جایی که میشه بنویسم باز بقیه شو فردا ( ایشالا ) ادامه بدم

از امروز شروع کنم برم عقب !

یادتونه پارسال تقریبا همین حدودا عروسی دوست صمیمیم بود؟ سحر .... امروز بعد یک سال دقیقا ! قسمت شد ! و رفتم دیدمش.... از وقتی ازدواج کرده خیلی درگیر شده ... شوهرش امریکاس ( مارپل جونم سیاتل زندگی می کنه :)) ) ۴ ماه اول ازدواج که ایران بود اصلا نشد ببینمش ... بعدشم هی می رفتن ترکیه و دوبی و همدیگه رو می دیدین نمیشد باهاش قرار گذاشت .... پدر شوهرش ایرانه و مریض بود خونه اونا بود و از اون مراقبت می کرد خونه خودشون نبود ... چند بار قرار گذتشتیم با هم که هی کنسل شد و نشد ببینمش.... امشب خیلی غیر منتظره زنگ زد و گفت دیگه خیلی دلم تنگ شده برات و بیا ببینمت ... منم رفتم خونشون و فیلم و عکسای عروسیشو دیدم ... قربونش برم :* واسم یکی از عکساشونو گذاشته بودکنار بهم داد .... حرف زدیم و یه عالمه عکس دیدیم ... عروسی عقد ماه عسل .... خوشبخت بشن :X هنوز کارش درست نشده که بره پیش شوهرش .... با کلاس زبان و نقاشی سر خودشو گرم کرده ....

هفته پیش رئیس جان رفتن مسافرت و اون یه هفته آزادی بود ! البته دوربین ها و میکروفون ها به شدت ما رو زیر نظر داشتن و شدید کنترل می شدیم ! ولی باز هم وقتی کسی بالا سرت نباشهیه چیز دیگس ! روز اول که تا ۱ بیشتر وانستادم و با حامد رفتیم بیرون ! و عین خلا سر ظهر رفتیم کافی شاپ چیز کیک و میلک شیک و پاستا خوردیم =)) روز دومو رفتم سرکار عین آدم فرداش کلا نرفتم !:-" پس فرداش رفتم باز فرداش نرفتم ! انقد حال داد !!! حامدم ۵ شنبه رفت و من شب قبلش دیدمش .... فعلا رفته شمال صفا سیتی بعدشم میره شهر خودشون !!! شاید باز بیاد اینجا دوباره ببینمش ....

خب فعلا بسه ... بقیه شو فردا می نویسم احتمالا ... خیلی هاشو یادم رفته ولی هر چی یادم بیاد رو می نویسم .... روزای جالبی بودن که حیف شد ننوشتم ....

 

بخواب ای خواهر نازم

بخواب اي خواهر نازم ندايم-- كه روح پاك تو گردد صدايم---- ندا دادي تو ما را با صداقت-- قسم بر آن نگاه بي گناهت ---- كه رايت را بگيريم از سياهي-- كه همره ما نگرديم با تباهي---- كه همواره به ظالم ما بتازيم-- كه دائم جاودان راهت بسازيم---- بخواب اي خواهرم آرام آرام-- بخواب اي نو شكفته اي دلارام---- شهيد راه پاكي ها تو بودي -- مبارز با تباهي ها تو بودي---- تو كه هرگز نبودي خاك و خاشاك-- چرا افتاده اي اينگونه در خاك؟---- ندايم اي نداي سرزمينم-- صداي جاودان اين زمينم ---- صداي تو شود داد دليران-- نداي تو شود فرياد ايران

 

انقدر گریه کردم که چشام دیگه نمی بینه .... انقدر حالم بده که نم یتونم توصیفش کنم .... فکر نکنم کسی باشه که اون فیلم شهید شدن دختر جوون رو ندیده باشه .... فکر نکنم آدمی وجود داشته باشه تو دنیا که اون فیلم رو دیده باشه و از ته دل گریه نکرده باشه .... خدایا چی داره به سر ما میاد ؟.... خدایا این خونایی که ریخته میشه رو کی می خواد جوابگوش باشه؟....

هر کاری کردم با پسر عمم تماس بگیرم نشد همه موبایا قطع بود .... فقط ۵ دقیقه تونست آن شه و تند تند خبرارو بده ... امروز هم مثه هر روز تو خیابون بوده ..... امروز هم مثل هر روز از این حروم زاده ها کتک خورده و به قول خودش دیگه شناخته نمیشه چون فرم صورتش به هم ریخته و بنفش شده !!! امروز هم از کشته شدن آدمایی می گفت که برای آزادی به خیابون اومده بودن ..... امروز هم از وحشی هایی گفت که لرزه به تمام وجودت می انداخت .... من نمی تونم تصورم کنم وضع اونجارو ... تا نبینی نمی تونی بفهمی ... حتی با دیدن فیلم .... تا با چشم خودت نبینی دارن چه وحشیانه میزنن و می کشن هیچی نمی فهمی .... اوضاع بحرانیه .... معلوم نیست آخرش چی می خواد بشه ... چند تا کشته قراره بدیم و ..... کاش من تهران بودم .... از اینکه تو شهر ما خیلی خبری نیست احساس خیلی بدی دارم .... 

اس ام اس ها چند ساعتی وصل شد و دوباره .....!!! اوضاع از اونی که فکرشو می کردم داره بدتر میشه .... موسوی غسل شهادت کرده .... و این یعنی ممکنه هر اتفاقی بیفته .... ترس من فقط از اینه که این همه خون بی گناهی که داره ریخته میشه به نتیجه نرسه و الکی کشته بدیم ... خدا به همه رحم کنه .... روزای خیلی خیلی بدی دارن تکرار میشن ... روزایی که تو کتابای تاریخ هم کم نخوندیم ازشون ....

ساعت ۳ .... باید خواب باشم ... ولی یه لحظه هم از جلو چشمم نمیره کنار لحظه پرپر شدن اون دختر .... و فریادهایی که می زدن .... روحش قرین رحمت

29 خرداد

سلاااام

اول از همه قبل از هر چیزی باید بگم روزی که وبلاگو دیدم از خوشحالی گریه ام گرفت .... فکرشم نمی کردم .... دختر شیطون و مهربون من این قدر محبت داره .... به خودشم گفتم بعد این همه اتفاقای بدی که دارن پشت سر هم می افتن این یکی از چیزایی که واقعا خوشحالم کرد .... مرسی مارپل گلم .... مرسی دوست خوبم :* ... و مرسی از سونیای مهربونم که خیلی خیلی بهم لطف داره و منو شرمنده کرده ... مرسی از خانوم بستنی عزیزم مرسی از مونس و مرسی از همه کسایی که تبریک گفتین بهم ... یه دنیا انرژی گرفتم با خوندن کامنتاتون .... مرسی از همگی :*


بعد از انتخابات و اعلام نتایجی که شد اونقدر شکه بودم اونقدر عصبی بودم که ترجیح دادم هیچی ننویسم .... به قدر کافی مطلب در این رابطه تو همه وبلاگا هست من دیگه نمی خوام اونارو تکرار کنم .... فقط همینو دارم بگم که دیگه محاله من تو هیچ انتخاباتی شرکت کنم .... دیگه محاااااله ....

اصلا روزای خوبی رو نگذروندم .... هر روز عصبی بودم .... رگ دستم چند روز بود گرفته بود .... اتفاقای بدی دارن بغل گوشمون می افتن .... و از همه بیشتر این منو عصبی می کنه که بعضی ها با خونسردی و بی تفاوتی میگن همش دروغه و ساختگیه ! اینا خس و خاشاکن !!! و حرفای یه بی شعور دیگه رو تکرار می کنن ! .... اما وقتی می شنوی برادر دوست دختر عموت رو تو همین جریانات کشتن دیگه نمی تونی بگی  شاید حق با تو باشه .... وقتی پسر عمه زنگ می زنه و میگه امروز جلو خودم 3 نفر تیر خوردن و خودمم همه بدنم کبوده بس که کتک خوردم اونجاست که دیگه نم یتونی جلو اشکاتو بگیری .... من نمیتونم بی تفاوت باشم نمی تونم گوسفند باشم و بگم به من چه چه فرقی می کنه می خواستن نرن تا بلایی سرشون نیاد و ..... نه من اونقدرام نمی تونم بی تفاوت باشم .... اگر اجازه این کارو ندارم که برم بین مردم و باهاشون یه صدا باشم اما با هر کتکی که میخورن اشک منم در میاد ! ..... بگذریم ..... امیدورام روزی شاهد جمهوری واقعی تو کشورمون باشیم و از دست دی کتا تور ها یی مثل ..... خلاص شیم ....

چهارشنبه دختر خاله و دختر عموهام اومدن خونمون تولد .... اما واقعا هیچ کدوممون دل و دماغی نداشتیم .... مثل هر شب ساعت 10 رفتیم پشت بوم و الله اکبر گفتیم و شعار دادیم ! تنها کاری که اجازشو داریم !! بعدشم که حرف و اظهارنظر ... مثل همیشه .... دیشب خیلی تو خودم بودم و حالم بد بود .... با دختر عمو کوچیکه و حامد رفتیم بیرون .... اونقدر قلیون کشیدم و فرستادم تو ریه هام تا یه کم اعصابم راحت شد .... ولی بعدشم اونقدر حالم بد شد که یه حالت تهوع بدی داشتم .... دود خونم خیلی اومده بود پایین واقعا چسبید بهم !

امروز سالگرد بابا بود .... واقعا روزا خیلی زود می گذرن ! 4 سال گذشت .... دلم براش تنگ شده و مثه هر سال این موقع ها یه غم خیلی خیلی بدی تو دلمه که با هیچ اشکی از بین نمیره ! هیچ حرفی تسلی ام نمیده و هیچ کاری خوشحالم نمی کنه ! .... فقط دلم بغلشو می خواد و دستای گرم و مهربونشو .... دلم بغلشو می خواد .... دلم لک زده واسه دخترم گفتناش .... دلم گرفته .... بابای من .....